أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
323
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) على ( رضى ) گفت : او را مرنجان . اگر او در اين روايت كاذب است ، و بال كذب به دو باز گردد و اگر صادق است ، از آنچه روايت مىكند خود ظاهر شود . [ 127 الف ] امير المؤمنين عثمان را اين سخن على خوش نيامد . در خشم شد و با على گفت : خاك بادت به دهان . على گفت : خاك بر دهان تو باد . اين چيست كه مىگويى ؟ اين چه بىانصافى است كه مىكنى و چه مناسبت است كه در حقّ ابو ذرّ كه دوست رسول خدا ( ص ) است مىفرمايى به سبب نامهء معاويه كه از جهت او نوشته و كلمهء نامعلوم كه بازگو كرده است . تو را حال ظلم و فساد و فتنه و عناد معاويه معلوم است . عثمان ( رضى ) خاموش گشت و با على ديگر سخنى نگفت . پس ، روى به ابو ذرّ آورد و گفت : برخيز و از شهر ما بيرون شو . ابو ذرّ گفت : چنان كنم ؛ چه [ در ] همسايگى تو بودن مرا سخت ناخوش مىآيد . اگر فرمايى ، به شام روم . امير المؤمنين گفت : ما تو را از شام باز خواندهايم كه آنجا كلمات قبيح مىگفتى و آن ناحيت را بر ما تباه گردانيده بودى . آنجا اجازت نفرمايم . ابو ذرّ گفت : به عراق شوم . امير المؤمنين گفت : اجازت نيست كه عراقيان مردمانيند كه در حقّ امرا و ائمّه طعن كنند و گرد فتنه و فساد گردند . ابو ذرّ گفت : هر جا كه باشم ، سخن حقّ خواهم گفت . تو هر كجا مىفرمايى ، آنجا روم . امير المؤمنين گفت : كدام موضع را دشمنتر دارى ؟ ابو ذرّ گفت : هيچ جا را دشمنتر از ربذه ( 342 ) ندارم . عثمان گفت : برخيز و آنجا برو . آنجا مىباش و به هيچ موضع ديگرى نرو . ( 343 ) پس ، مروان حكم را فرمود كه ابو ذرّ را بر شترى نشاند و از مدينه بيرون برد و نگذارد كه كسى به وداع او بيرون رود . مروان أبوذرّ را بر شترى نشاند و از مدينه بيرون برد . جماعتى از اصحاب رسول ( ص ) از آن جهت دلتنگ شدند و به تشييع او بيرون آمدند . چون علىّ بن ابى طالب ، حسن و حسين پسران على ، عبد اللّه بن عبّاس ، عمّار بن ياسر ، و مقداد بن اسود ( 344 ) نزديك ابو ذرّ شدند و او را دلدارى مىدادند و به صبر مىفرمودند . حكم گفت :